سفارش تبلیغ
صبا

nmhn3s1bicoxoijhav9h.jpg

ساکت‌ و ساده‌ و سبک‌ بود؛ قاصدکی‌ که‌ داشت‌ می‌رفت. فرشته‌ای‌ به‌ او رسید و چیزی‌ گفت. قاصدک‌ بی‌تاب‌ شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید. قاصدک‌ رو به‌ فرشته‌ کرد و گفت: اما شانه‌های‌ من‌ ظریف‌ است. زیر بار این‌ خبر می‌شکند. من‌ نازک‌تر از آنم‌ که‌ پیامی‌ این‌ چنین‌ بزرگ‌ را با خود ببرم.
فرشته‌ گفت: درست‌ است، آن‌ چه‌ تو باید بر دوش‌ بکشی‌ ناممکن‌ است‌ و سنگین؛ حتی‌ برای‌ کوه. اما تو می‌توانی، زیرا قرار است‌ بی‌قرار باشی.

فرشته‌ گفت: فراموش‌ نکن. نام‌ تو قاصدک‌ است‌ و هر قاصدکی‌ یک‌ پیامبر.
آن‌ وقت‌ فرشته‌ خبر را به‌ قاصدک‌ داد و رفت‌ و قاصدک‌ ماند و خبری‌ دشوار که‌ بوی‌ ازل‌ و ابد می‌داد.

حالا هزاران‌ سال‌ است‌ که‌ قاصد می‌رود، می‌چرخد و می‌رود، می‌رقصد و می‌رود و همه‌ می‌دانند که‌ او با خود خبری‌ داد.
دیروز قاصدکی‌ به‌ حوالی‌ پنجره‌ات‌ آمده‌ بود. خبری‌ آورده‌ بود و تو یادت‌ رفته‌ بود که‌ هر قاصدکی‌ یک‌ پیامبر است. پنجره‌ بسته‌ بود، تو نشنیدی‌ و او رد شد.
اما اگر باز هم‌ قاصدکی‌ را دیدی، دیگر نگذار که‌ بی‌خبر بگذارد و برود. از او بپرس‌ چه‌ بود آن‌ خبری‌ که‌ روزی‌ فرشته‌ای‌ به‌ او گفت‌ و او این‌ همه‌ بی‌قرار شد.

_‌ عرفان‌ نظرآهاری‌ _

پینوشت : 

سلام ... من از بلاگفا اومدم این جا ... اگه می تونید به دوستان دیگه هم خبر بدید که بدونن ... ممنون ;)


+[ تاریخ سه شنبه 89/6/30ساعت 3:16 عصر نویسنده س م ی ر ا | قاصدک فوت شده ]