سفارش تبلیغ
صبا

ابر ها هم امروز هوای تو را کرده اند . انگار آن ها هم دلشان تنگ شده . آنقدر که دیگر چیزی نمانده تا این بعض فروخورده را بشکنند و اشک هایشان را نثار زمین و زمان کنند . انگار آن ها هم جای خالی تو را این جا حس کرده اند جای خالی تویی را که هر روز غروب کارت شده بود اینکه بیایی این جا و بشینی ساعت ها با نخ و سوزن خیالت ، نگاهت را بدوزی به خورشید ،و خودت را غرق کنی در دریای افکارت . تویی که این جا شاید مکانی بود برا شکسته شدن شیشه ی نازک بغض های دلت . تویی که عاشق سکوت بودی و سکوت . و اصلا شاید آمدنت به این جا هم دلیلش همین بوده باشد. تویی که می آمدی نقش منتظر ها را بازی می کردی تا معنای منتظر بودن را کمی مز مزه کرده باشی  . می آمدی و می نشستی و گوش هایت را تیز می کردی . آنوقت تا صدای سوتی می شنیدی انگار که خودت مسافری در راه داشته باشی ذوق می کردی . تو می نشستی و وسط ریل ها و تا آخر جاده را نگاه می کردی و از این منظره ی پرس پکتیو رو به رویت حظ می بردی . تویی که رفته ای و حالا رد پایت را برایم روی این ریل ها جا گذاشته ای . تو خودت را قایم کرده ای و منتظری من بیایم و تو را پیدا کنم آنوقت تو بگویی سک سک و بازی را ببری . ولی بازی همیشه آن طور که تو می خواهی پیش نمی رود . این بارهم من چشم گذاشتم و تو رفتی . تو رفتی و من ماندم و کفش های روی ریل راه آهن ، تو رفتی و من ماندم و هوای نبودنت  ،تو رفتی و من تو را گم کردم لابه لای خودم ، هر چه سوارخ سنبه های دلم را گشتم ، هر چه صدایت زدم ، جوابی نبود . انگار آب شده بودی و این رد پا ها و کفش هارا برایم روی این ریل ها جا گذاشته بودی تا مایه ی عذابم باشند . دلم می خواهد سرم را از این بازی قایم باشک مسخره که همه ی عالم و آدم را اسیر خودش کرده بیرون بیاورم و داد بزنم تمامش کن . خسته شدم از این همه گشتن و نبودن . می دانم . می دانم هر روز خیلی ها در قایم باشک دلشان خودشان را گم می کنند و می گردند تا پیداشان کنند ولی . من کم آوردم . می دانم قانون بازی را ، معنای جر زدن را . ولی این جا ، این جا دلی برای خودش تنگ شده . این جا  ، روی ریل های راه آهن کنار چند رد پا و یک جفت کفش کسی خودش را لابه لای خودش گم کرده ...

پینوشت : کلا زدم تو فاز مبهم نویسی یه جورایی خوشم اومده ... اگه کسی جریان رو نگرفت به بزرگی خودش ببخشه ...

 دل نوشت : آرامتر سکوت کن ... صدای بی تفاوتی هایت آزارم می هد ...


+[ تاریخ جمعه 90/7/29ساعت 7:48 صبح نویسنده س م ی ر ا | قاصدک فوت شده ]

نفس نفس می زند . با اینکه بار ها تجربه های این چنینی داشته ،باز هم می ترسد . انگار این اولین بار و اولین تجربه است ، خودش را راهی کوچه پس کوچه های علی چپ کرده و نمی خواهد بفهمد تا از خر شیطان پایین نیاید از این مخمصه خلاصی پیدا نمی کند . هنوز هم حرف حرف خودش است . پایش را توی یک کفش کرده و همان حرف را تکرار می کند . نمی خواهد زیر بار برود . دخترک آرام زیر پایش را نگاه می کند . طاقت دیدنش را ندارد . چشمانش را می بندد و تا باز می کند آهسته آهسته بلور های احساسش را بدرقه ی گونه هایش می کند .قلب بی چاره زیر پای دخترک هنوز نفس نفس می زند . نفس نفس می زند و تکرار می کند حرف های قبلیش را . دخترک اشک می ریزد و پایش را بیشتر فشار می هد و با هر صدای ناله ی دلش ، سیل اشک است که به راه می اندازد . عذاب وجدان گرفته است از کارش . آخر کار امروز و فردایش که نیست . کار هر روزش شده این . اینکه تا دلش حرف زد و به دوراهی کشاندش پایش را رویش بگذارد و خفه اش کند تا عقل مجالی برای اظهار نظر پیدا کند تا او عاقلانه راه را انتخاب کند . این کار را می کند که نشان بدهد بزرگ شده ، آنقدر که دیگر گوشش بدهکار احساسش نیست . دخترک عاقل شد و احساسش را کشت . به احساسش که فکر کرد اشک هایش بیشتر هجوم آوردند . دوباره نگاهش را روانه ی دلی کرد که حالا دیگر زیر پایش دست و پا میزد و برای بدرقه ی نگاهش پشت سرش همین طور کاسه کاسه اشک ریخت . گریه کرد و دستش را سمت روزگار گرفت و همه تقصیر ها را به گردن او انداخت . غافل از اینکه همه ی داستان از نقطه ی دیگری شروع شده بود . از نقطه ای که دخترک و خیلی های دیگر اشتباه دیده بودنش . از نقطه ی به اسم بزرگ شدن ...

پیونشت : کاملا سوم شخص نوشته شده بود اشتباه برداشت نشه ...

یه سوال ( هر کی خواست جواب بده ) : تا حالا شده بخواین دلتون رو تنبیه کنید ؟؟؟ چی کار کردید ؟؟؟ جواب داده ؟؟؟


+[ تاریخ سه شنبه 90/7/5ساعت 4:38 عصر نویسنده س م ی ر ا | قاصدک فوت شده ]