سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
مرداد 90 - قاصدکی به رنگ آسمان

























قاصدکی به رنگ آسمان



قلبش را آرام از کنار سجاده برداشت و نشست . سرش پایین بود . بوی گل های یاس کنار سجاده اش اتاق را پر کرده بود . مخصوصا که آب هم رویشان ریخته شده بود . آب که نه . اسمش را نگذاریم آب . آب که میگویم احساس می کنم شاءنشان را پایین آوردم . کم چیزی نیست  . اینی که میگویم به این راحتی ها بدست نمیاد . هر کسی ندارتش . هرجایی پیدا نمیشود . به هرکسی نمی دهندش . مایع کمیابی است برای خودش . تا بخواهی تقلبی اش را جای اصل جا میزنند . تا خودت بار ها تجربه اش نکرده باشی اصل و تقلبی اش را تشخیص نمیدهی . اما این هایی که روی گل های یاس کنار سجاده ریخته بود اصل بود . اصل اصل . آن جایی که ریخته شده بود هر جایی نبود . روی سجاده بود . هرکسی آن هارا نریخته بود . آنکه ریخته بود آن هارا عاشق بود . از هر جایی نیاورده بودشان .از لابه لای ترک های قلبش آن هارا آورده بود . به هرکسی تقدیم نکرده بود . برای کسی ریخته بود که ارزش داشت . ارزش اورا . ارزش دوست داشتن او را و ارزش تکه های وجود اورا . همین جوری تکه های وجودش را حراج نکرده بود که روی زمین بریزد . دلیل داشت برایش . دلیلش دل وصله دارش بود . دل وصله داری که دوباره آورده بود با خودش کنار سجاده تا خدا برایش وصله بزند . او آهسته اشک بریزد و تکه های وجودش را به خدا هدیه دهد خدا هم نخ و سوزن بگیرد و دلش را وصله بزند ...


 


 پینوشت : لغت نامه ی حرف هایت که ته میکشد ، شده ساعت ها بالای دفتر و خودکار بشینی و هی جمله هارا برای نوشتن پشت هم ردیف کنی هم فایده ندارد . نه که حرفی برای گفتن نداشته باشی . حرف که زیاد است . بخواهی بگویی حرف های ناگفته ات  مثنوی هفتاد من کاغذ میشود . اما حرف هایت تازگی ها رنگشان فرق کرده . لای کلمات جا نمیگیرند . عوضش لای نگاه هایت خوب برای خودشان جا باز کرده اند .


التماس دعا ...


نوشته شده در چهارشنبه 19/5/90ساعت 11:16 عصر توسط سمیرا نظرات ( ) |


نگاهم نکن . خجالت میکشم . چه میگویم . اصلا مگر میشود نگاهم نکنی . بگذار من سرم را بیاندازم پایین . روسیاه ترم نکن . از اینی که هستم رو سیاهتر می خواهی . دوباره به بن بست که خوردم آمدم سراغ تو ...


من آمدم سراغ تو ؟


چرا دروغ بگویم . تو که می دانی ...


من نیامدم که . تو خودت آمدی . آمدی دست هایم را گرفته ای . و تو به روی خودت نمی آوری که من که بودم و چه کردم . باز هم فرصت . فرصت . فرصت . نمی دانم تو چه حسابی روی من کرده ای . که این همه فرصت از پی فرصت برایم می فرستی . فرصت ماه رمضان از سرم زیاد است . شاید قدرش را ندانم ...


پینوشت : بالاخره این کلاس تابستونی های کوفتی تموم شدن ...  


ماه رمضان پیشاپیش مبارک ...


 


مثه قایقی خسته تو دریا مثه دیدن تو توی رویا مثه تیک تیک خسته ی ساعت مثه قصه ی تلخ صداقت مثه شب مثه گل توی گلدون مثه تصویر ماه توی بارون مثه گریه ی تلخ دیونه دیگه چیزی ازم نمی مونه ... مثه لحظه ی بارون و پاییز مثه ی چشمای خسته ی لبریز مثه اشکای ریخته رو گونه دیگه چیزی ازم نمی مونه مثه بارون و ابر بهاره مثه لحظه ی خواب ستاره تو رو دوست دارم ... مثه خاطره های پریده دو نگاه بهم نرسیده مثه شاعر و اشک و رفاقت مثه حس غریب نجابت مثه پرسه و گریه و  خوندن همه خاطره هاتو سوزوندن مثه اشک های خواب شبونه دیگه چیزی ازم نمی مونه مثه لحظه ی بارون و پاییز مثه چشمای خسته ی لبریز مثه اشکای ریخته رو گونه دیگه چیزی ازم نمی مونه مثه بارون و ابر بهاره مثه لحظه ی خواب ستاره تو رو دوست دارم ... تو رو دوست دارم لبالب ... وای خیلی آهنگه قشنگیه راستی پیداش کردما...-مازیار فلاحی-


درضمن یه نکته به هیچ عنوان مخاطب نداره کسی توهم برش نداره ... گفتم که بدونید ...


نوشته شده در شنبه 8/5/90ساعت 10:26 عصر توسط سمیرا نظرات ( ) |


دنبال چه میگردی ؟ لابه لای این دل شکسته چیزی نصیبت نمیشود. وقت خودت را تلف نکن . نمای سنگی اش را نبین . در و دیوارش به یک مو بند است . درش زنگ خاطره زده است .


این دل کلنگی به دردت نمی خورد شاید اگر یک دست رنگ فراموشی به در و دیوارش بزنند بهتر شود . برو . این جا چیز به درد بخوری پیدا نمی کنی ...


پیونشت : بالاخره تیر هم تمام شد ... چه قدر زود میگذرند این روزهای ی تابستانی ...


نوشته شده در یکشنبه 2/5/90ساعت 3:31 عصر توسط سمیرا نظرات ( ) |


 Design By : Pichak