سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
روزی که هیچ کس نفهمید - قاصدکی به رنگ آسمان

























قاصدکی به رنگ آسمان




آن روز هیچ کس نفهمید چه شد . نفهمید چه شد که گسل نگاه تو با نگاه او با هم بر خورد کرد . نفهمید چه شد که دلت لرزید . چه شد که دیوار هایش ترک خورد . چه شد که سقف دل بزرگت روی عقلت آوار شد . چه شد که عقل داد کشید و کمک خواست اما انگار آوار های دلت بزرگتر از این حرف ها بود که بخواهد مجالی برای در آمدن صدای نفس های عقل ‍پیدا کند ...



آن روز هیچ کس ندانست ... هیچ کس ندانست تنها عامل این فاجعه برخورد گسل نگاه نبود شاید آتشفشان عشق درون دلت فوران کرده بود و نتیجه اش شده بود این سنگ های آذرین و بلورین دلت . کسی نفهمید که این خاکستر های معلق در هوای دلت نتیجه ی این آتشفشان بوده و حالا دارد دودش اول از همه به چشم دل خودت می رود و اول او را کور می کند .



کسی انگار نفهمید که این خاکستر های بی خیالی نشسته روی دیوار های دلت درست آن زمانی که فکر می کردی بی اثر شده اند گر گرفتند و آتش به جان دلت انداختند . نه انگار کسی نفهمید آن روز چه شد . چه شد که دلت این چنین آوار شد ...



پینوشت : بابت دیر به دیر نت اومدنم از همگی معذرت می خوام ...



نوشته شده در یکشنبه 27/9/90ساعت 4:12 عصر توسط سمیرا نظرات ( ) |


 Design By : Pichak