|
|
می روی تابستان ... خدا به همراهت ... برو ... اما ای کاش این جای خالی ها را هم با خودت می بردی ... که این ها پر شدنی نیستند ... پینوشت : گاهی لازم می شود ... بایستی جلوی آینه زل بزنی درست درون چشم هایت و بگویی که حالت خوب است و بهتر از این نمیشوی ... چشم هایت را ببندی روی همه چیز و بی خیال تنها بخندی ... گاهی لازم میشود چرتکه ات را صاف کنی و بی خیال حساب های قبلی ... همه را از اول شروع کنی ... گاهی اصلا باید این چرتکه را بیندازی کنار و خودت و دلت زندگی اتان را بکنید ... بی حساب و کتاب ... زل بزنی توی آینه بخندی و بخندی ... دلت را خوش کنی به چیز های کوچک و بیخیال چیزهای کوچکتر زندگی ات را کنی ... تبریک نوشت : دخترا روزتون مبارک ... دل نوشت : مرور میکنم خاطراتم را ، اما کپی که برابر اصل نمی شود !
+[ تاریخ سه شنبه 91/6/28ساعت 3:23 عصر نویسنده س م ی ر ا
|
قاصدک فوت شده
]
بعضی وقت ها حوصله ات نمی کشد . نمی کشد پابه پای همه ی این روز ها همراهی ات کند . گاهی دلت می خواهد خودت را بکشی کنار گوشه ای ... کنجی ... جایی به دور از میدان و بازیکن هایش تنها نقش تماشاچی ها را اجرا کنی . آن هم در سکوت محض . یک وقت هایی هر چه سعی می کنی کلمات را بچینی پشت هم . احساس کنارشان جا کنی نمیشود . یک زمان هایی ذوق هایت تبخیر میشوند هر چه شعله ورشان می کنی که سر بروند لبریز نمی شوند که نمی شوند . یک روز هایی نمی فهمی فرق این را که دلت گرفته یا تنگ شده . گاهی خودت هم هرچه فکر می کنی کشف نمی کنی دقیقا حالت خوب است یا بد ؟ شاید هم نقطه ای مابین این دو .
+[ تاریخ یکشنبه 91/6/19ساعت 7:42 عصر نویسنده س م ی ر ا
|
قاصدک فوت شده
]
شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده ست آسمانا ! کاسه ی صبر درختان پر شده ست زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده ست چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم چای می نوشم ولی از اشک ، فنجان پرشده ست بس که گل هایم به گور دسته جمعی رفته اند دیگر از گل های پرپر خاک گلدان پر شده ست دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده ست شهر گفتم ؟! شهر! آری شهر! آری شهر ! شهر از خیابان ! از خیابان ! از خیابان پر شده ست - فاضل نظری - پینوشت :
دوستانی همه چون من کله خراب !!!
جالب بود ...
+[ تاریخ چهارشنبه 91/6/15ساعت 9:16 عصر نویسنده س م ی ر ا
|
قاصدک فوت شده
]
اینجا فرهنگ است ... جایی که چهار سوم بدن آدم هایش آب است ... برگه ها را بهم گره میزنند ... کتاب ها را تا می کنند ... زمستان ها پیست پسکی میروند ... در ها را قلف می کنند ... این جا فرهنگ است ...( داشتم دفتر عقایدم رو میخوندم اینو یاسمن برام نوشته بود البته نه اینجوری یه چیزایی رو هم من اضافه کردم )
پینوشت : امروز تازه فهمیدم من طاقت تحمل این همه جای خالی رو ندارم ... دلم برا یتان خیلی تنگ میشود ... خیلی خیلی ... نمیدانم اول مهر که بروم مدرسه چشمم که بخورد به زمین والیبال چطور می خواهم بغضم را فرو بدهم ... چه قد وقتی این عکس را میبینم ... دلم هوای قدم زدن در حیاط مدرسه با مهلا و نگین و زهرا آقا و ... می کند ... :((( حرف دل نوشت : نمی دانم احساسم تازگی ها منجمد شده یا چشم هایم دچار خشکسالی شده اند ...؟؟؟!!!
+[ تاریخ یکشنبه 91/6/12ساعت 7:57 عصر نویسنده س م ی ر ا
|
قاصدک فوت شده
]
جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم شاید این باغچه ده قرن به استقبالت تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها -حمید رضا برقعی - پی نوشت : کاش کسی می فهمید ... وقت دلتنگی ... وزن یک آه چه قدر سنگین است ... بازم پینوشت : تا اطلاع ثانوی نمی نویسم ...
+[ تاریخ پنج شنبه 91/6/9ساعت 7:13 عصر نویسنده س م ی ر ا
|
قاصدک فوت شده
]
|