قاصدکی به رنگ آسمان
تو آدمی ولی چه قدر مثل بادبادکی نخ تو توی دست ها ی من ولی همیشه بی اجازه میروی سراغ ابرهای پشمکی سراغ آفتاب تازه میروی تو همکلاسی پرنده ای تو هم اتاقی ستاره ای ورق ورق ، سبک ، جدا شبیه یک کتاب پاره پاره ای تو شکل قاصدک تو شکل باد تو شکل رفتنی و راستش کمی شبیه من شبیه این دل منی آهای بادبادک عزیز بیا چقدر دیر کرده ای بیا ، بیا فقط بگو کجای اسمان گیر کرده ای -عرفان نظر آهاری- پینوشت : و بالاخره خرداد هم تمام شد ... صبر کن کجا میروی . برای رفتن زود نیست ؟ آهای باتوام ها . توی که راهت را کشیدی و داری میروی . صبر کن کارت دارم . حالا حالا ها هم کار منو تو تمام شدنی نیست . راهت را گرفته ای و کجا میروی ؟ میشود ته راهی که میروی را نشانم دهی ؟ آخر به کجا میرسد این رفتن ؟ صبر کن . نه انگار صدایم را نمی شنوی نه ؟ نکند خودت را زده ای به نشنیدن هان ؟ قصد صبر کردن نداری ؟ با توام . گوش کن . لااقل گوش کن . عادت کرده ای . می آیی . می مانی . بعد میروی . اما من این جا بلاتکلیفم از این رفتن . رفتن تو . نمی دانم . نه من دو دل شده ام . من بین دو راهی مانده ام . نمی دانم . نمی دانم که برایت رفتنت باید بشینم و اشک بریزم و آه بکشم یا خوشحال باشم که رفتی و بزرگ شدم از هم جواریت . چه زود دیرمیشود . شنیدی . خیلی زود دیر شد . تا دلم به تو عادت کرد تا دلم با تو خو گرفت ولش کردی . نمیگویی این دل ، دل است . سنگ که نیست . وقتی که بروی دل خوش می کند به فکر کردن به تو . و یادآوریت . نمی دانم . نمی دانم بعد از رفتنت چه می کنم . با آنی که جایت را میگیرد کنار می آیم یا نه . نمی دانم کارو زندگی و شب و روزم میشود دلتنگ شدن برای تو یا نه . نمی دانم شاید اصلا همان روز های اول فراموشت کنم . اما . نه . من فراموش نمی کنم . ریشه های دل مرا هنوز فراموشی نگرفته است . هر چه را ندانم این را دیگر می دانم . من تو را . به این راحتی ها به دست نیاوردم که به این راحتی ها بگذارم بروی و هر چه رنگ و بو از خودت هست را هم با خودت ببری . من هیچ وقت فراموشت نمی کنم . من هیچ وقت خاطراتم را فراموش نمی کنم . آهای خاطرات من . صبر کن . راهت را گرفته ای و هی میروی که چه . خاطرات من صبر کن . کاش می دانستم این راهت به کجا میرسد که این چنین میگذری و رد میشوی ... پینوشت : یکی به این خاطرات من بگوید که نرود ... تو که همیشه از حرف های دلم نوشته ای . پس نوشتن بلدی . این بار هم مثل همیشه بنویس . از سر خط شروع کن و بنویس . تو که همیشه راز دار خوبی بوده ای ، تو که شاید همدم همه ی تنهایی ها و دلشکستگی هایم بوده ای و هیچ وقت کوچکترین حرفی به کسی نزده ای . این بار هم بنویس .ولی این بار از خودت بنویس . از دل خودت . خود خودت .دلم گاهی برایت میسوزد . همیشه خستگی ها و عصبانیت هایم برای تو بوده . هر وقت که دلم می گرفت تو بودی و خط به خط نوشته هایم را می خواندی . دقیق و کلمه به کلمه . هر وقت بی حوصله بودم یا پر از عصبانیت همه را سر تو خالی می کردم . شاید تو حرف های دل من را بهتر از هر کس دیگر می فهمیدی . شاید هم تو بهتر از هر کس دیگری مرا می شناختی . هیچ وقت فراموش نمی کنم که در تک تک لحظات زندگیم با من بودی و پا به پای من می آمدی . دلم برایت میسوزد . هر چه می گویم هر چه غر میزنم تو فقط گوش میدهی و حتی یک کلمه هم نمیگویی . شده ای سنگ صبور این روزهایم . گاهی به این فکر می کنم که من برای خالی کردن احساساتم دیواری از دیوار تو کوتاهتر پیدا نکرده ام . گاهی فکر می کنم که شاید وجودت در این دنیا برای کسی به اندازه ی من قابل درک نباشد ... به نظرم تو باید یکی از پر احساس ترین موجودات دنیا باشی نه ؟ آخر من هر موقع که می نویسم تمام احساسم را نوک انگشتانم متمرکز می کنم تا شاید آن ها بتوانند احساستم را مابین کلمات جا بدهند . آن ها هم آن احساسات را در تو جمع می کنند و تو هم . مینویسی . تو هم درد های مرا میفهمی . اصلا تو هم بامن گریه می کنی . اشک می ریزی . همیشه با خودم میگویم اشک از اعماق قلب می آید و در چشم ها جمع می شود .از اعماق وجود ... نکند جوهر ها اشک های توست نه ؟ همین هایی که از اعماق قلبت می آیند . چه همدردی ای می کنی تو با من . فقط کسانی که احساس دارند میفهمند همدردی یعنی چه . با احساس بودن کم چیزی نیست . لابد لیاقت می خواهد که خدا به هرکس آن را نداده . بنویس دیگر . بازم گریه کن . این بار به خاطر حرف های من نه . به خاطر درد های من نه . به خاطر خودت و حرف های دل خودت . بیا از همین جا شروع کن از سر همین خط .بنویس ... آسمانی شدن از خاک بریدن می خواست بی سبب نیست که فواره فروریختنی است ... روزی که این داستان را شروع کرد ، همان روزی که بسم الله اول داستان را نوشتند . آن روز اصلا فکرنمی کرد آخر داستان چه میشود . آخر داستان به کجا میرسید و کجا تمام میشود . آن روز فکر می کرد نقطه ی پایان داستان دورتر از این حرف ها باشد . نمی دانست . شاید آن روز چشمانش را بسته بود که نقطه ی پایان را که همین نزدیکی ها بود ندید . شاید هم آن قدر امید واهی در جیبش ریخته بود که دیگر فاصله ی کمی که تا نقطه ی پایان در پیش داشت را به اندازه ی هزار سال میدید . یا نه اصلا شاید دیده بود و باور نکرده بود که مشت مشت امید توی جیب خودش میریخت . حالا که چه .آن موقع دید یا ندید چه فرق می کند ؟ چه شد که دید و چه نشد که ببیند چه فرق می کند ؟حالا چیزی که مهم بود این بود که تا نقطه ی پایان داستان چیزی نمانده بود. دلش می خواست کاری کند . می خواست که نگذارد نقطه ی آخر خط داستان را همین جا بگذارند . اما .داستان تمام شده را که نمی شود ادامه داد ، دوباره ساخت ، دوباره شروع کرد . طرحش از پیش تعیین شده . اصلا طرح داستانش که دست او نبوده . و اصلا او نویسنده ی داستان نبود .کس دیگری نوشته و او فقط نقش خودش را بازی می کرده . از تمام راز و رمز های عشق جز همین سه حرف جز همین سه حرف میان تهی چیز دیگری سرم نمیشود من سرم نمی شود ولی ... راستی دلم که میشود ! -قیصر امین پور - خدااااااااااااااااااااااااااایا دوست دارم ... پینوشت : التماس دعا ...





این ها را خودش خوب میدانست . اما او باز هم دستش را توی جیبش کرد و مشتی امید بیرون آورد . نمی دانست این همه امید از کجا می آید ... اما این بار دیگر رنگ امید هایش فرق میکرد.مثل قبلی ها نبود . آخر این بار دیگر امید هایش زمینی نبود . امید ها را روی همه چیز ریخت و رنگ همه چیز شد همان رنگ امید هایش . کم کم که گذشت دیگر رنگ امید هایش به خورد همه چیز رفت . آنقدر که به عمقشان نفوذ کرد . دیگر امیدهایش رنگ نبودند . جنسشان با همه چیز یکی شد . و اونقت بود که دیگر امیدی نبود . دیگر هر چه بود حقیقت بود . خود خود حقیقت ...

| Design By : Pichak |
