سفارش تبلیغ
ساعت مچی smart
قاصدکی به رنگ آسمان

قاصدکی به رنگ آسمان
سمیرا[74]
این قاصدک هایی که می آیند روی دلت می نشینند به رنگ آسمانند . آن هارا دردلت نگه ندار.قاصدک ها باید پروار کنند . فوتشان کن . با تمام نیرو . یک فوت کن و همه شان را از به رنگ آسمان بودن در آور و آسمانی کن . قاصدک ها برای آسمانی شدن فریده شده اند .
قالب وبلاگ

djfwc6jc0h5wvknromxy.jpg



گفتم که ... باز هم بپرسی همان را می گویم ... حرف من همان است که بود ... "نیست " ... آن طوری نگاهم نکن . گرمای چشمانت من و این احساس یخ زده ام را ذوب می کند . نه اصلا بخار می کند . می ترسم دیگر از همین احساس یخ زده هم چیزی برایم نماند .



بس کن . من که تردید ندارم . چه کسی همچین حرفی را زده ؟! اصلا ... اصلا اگر هم داشته باشم ، تو چرا به رویم می آوری ؟ تو که با منی نه با دیگران . باید به نفع من باشی مگر نه ؟!



از دست من دل خور نباش . همه اش تقصیر این زمستان نامرد بود ، که خودم هم ندانستم از کجا سرو کله اش پیدا شد . آمدو با خودش نامرد خوب برف و بوران و ترگ آورد . چنان یخبندانی در خیابان های دلم درست کرد که مدت هاست این جا روزنامه ها همه چیز را تعطیل اعلام کردند . حتی به خط های ارتباطی اش هم رحم نکرد . همه اش اشغال است و اشغال . دیگر هر که از این جا رد می شود سرما با استخوان و تارو پودش عجین می شود . نمونه اش همین نگاه هایی که هر روز از خیابان های این شهر رد میشوند .



قلب یخ زده ی من ! چشم هایت را ببند . نگاهم نکن . این قدر این واژه ی ناهنجار تردید را زمزمه نکن . یک حالا را سعی کن چشم بپوشی از حقیقت . باور کن چیزی در این دنیا عوض نمی شود ، جز این دل من که هر روز خوش تر میشود .



گفتم که ... باز هم بپرسی همان را می گویم ... حرف من همان است که بود ... "نیست "‌...





[ شنبه 29/11/90 ] [ 11:54 عصر ] [ سمیرا ] [ قاصدک فوت شده ]


 


بی خودی چشم هایت را گشاد نکن ...


 


این جوری نگاه نکن ...


 


باورت بشود یا نشود فرقی نمی کند ...


 


حکم ؛ حکم است ...


 


اگر نمی دانستی ؛ حالا بدان


 


این جا ...


 


روی این کره ی خاکی ...


 


رسم است ...


 


رسم است که محاکمه کنند ...


 


محاکمه کنند و حتی نگویند جرمت چیست ...


 


مگر رسم های زمینی را نمیشناسی ...


 


این جا غریبه ها


 


به جرم


 


ندانستن


 


مجازات میشوند ...


 


این یک قانون است ...


 


از همین قانون های مسخره ی زمینی ...


 




[ پنج شنبه 20/11/90 ] [ 8:23 عصر ] [ سمیرا ] [ قاصدک فوت شده ]

z7x4jreqb20lr95gnhkx.jpg



زیر چشمی نگاهش می کنم . لبخند موذیانه ای میزنم و منتظر یک فرصتم . سرش که به جایی گرم شد آرام فرار می کنم . آن وقت هیچ کس نمی فهمد چه اتفاقی افتاد و من کجا رفتم .



حالا دیگر وقتش شده . سرش گرم گرم است . چنان غرق کارش شده که نزدیک است زیر موج هایش خفه شود . می خندم زیر لبی . شیطنت های کودکانه ام را دوست دارم . آرام آرام روی نوک پنجه هایم قدم برمیدارم و چشم بر نمی دارم از او .از خودم . به نظر می آید حالا حالا ها از عمق کارش قصدبیرون آمدن ندارد . اما خب . احتیاط شرط عقل است . من فقط به فرار فکر می کنم وبقیه را می اندازم بیرون و درذهنم را می بندم . جز این نیت خبیثانه چیز دیگری را در فکرم جا نمی دهم . یک لحظه نمی دانم چرا اما صبر می کنم . سرم را بر میگیردانم . و دوباره ی یک حس آشنا . گرمای نگاه کسی . خوب میشناسمش . ذوبم می کند . سرم را بالا می آورم . ملتمسانه نگاهش می کنم تا شاید چشم بردارد از من . اما نه بیشتر گر می گیرم . داغ می کنم . سرخ میشوم .



و تو بازهم نگاهم می کنی . دست هایت را روی سرم میکشی . دعوایم نمی کنی . نه . فقط دست روی سرم می کشی این را با تمام وجود حس می کنم . مثل مادری که شیطنت کودکش را دیده و تنها نگاهش می کند . ولی این نگاهت بدتر از هر دعوایی است . دست هایم را می گیری . و من از خجالت سرم را می اندازم پایین . گریه ام میگرد . درست مثل همیشه سر بزنگاه سر میرسی و نمی گذاری . ناگهانی . دقیقا همان موقع که اصلا وجودت را فراموش می کنم . همان لحظه که می خواهم از خودم فرار کنم . همان موقع که می خواهم ول کنم و بروم جایی دورتر بدون خودم قدم بزنم . بدون خودم خستگی هایم و غم هایم .



پینوشت : فکر نکن این جرقه های شادی که ته دلم میزند از روی سرخوشی است . نه . منکه دیگر بریده ام از این امتحان پشت امتحان . اگر هست به خاطر وجود توست . اینکه هستی و مرا هنوز می بینی . اینکه هنوز از گوشه ی چشمت قِل نخوردم و نیفتاده ام . احتمالا تو هنوز امید به برگشتنم داری که امتحان پشت امتحان خرج بنده ات می کنی . و تو امید هایت فرق می کند با دیگران . امید های تو واهی نیست . وتو که امید داشته باشی یعنی ... دیگر باید بال در آورد از خوشحالی . یعنی خیلی ... یعنی باید هم ته دلت خوشحالی زیر خروار ها خروار غم جرقه بزند .



بگو هستیو روی ماه تو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه . بگو بازهم هوامو داریو مثه همه منو تنها نمیذاری بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکرای





[ یکشنبه 9/11/90 ] [ 9:2 عصر ] [ سمیرا ] [ قاصدک فوت شده ]


چشم هایم دنبال بهانه می گردند انگار . نگاهش می کنم . با تمام هیجان دارد برایم خاطره تعریف می کند . چشم هایش از شادی برق می زند . حسودی می کنند چشمانم به چشمانش . سرم را می اندازم او هنوز با تمام هیجان می گوید و می گوید . و من لبخند ماسیده ی روی لبم را تحویلش می دهم . سرم داد می زند : سمیرا کجایی ؟ اصلا می شنوی چی می گم ؟‌ وقتی با تو حرف می زنم توی چشمام نگاه کن .چشمانم را از روی زمین برمی دارم نگاهش می کنم . انگار پشت نگاه سردم آتش روشن کرده اند تا شاید گرمی بخش این نگاه مرده ام باشد . حس می کنم داغ شدن چشم هایم را. قرمز شدن پلک هایم را . من می خندم و چشمانم را پشت این پرده قایم می کنم . این پرده ی آبی مدام روی چشمانم می خزد . می ترسم . این روز ها از آدم ها مثل لولو خورخوره های دنیای کودکانه ام می ترسم . می ترسم به چشم هایش نگاه کنم وآن وقت ... یک آن حس می کنم چیزی از روی قلبم سر می خورد می خواهد به زمین بیفتد که ... گرفتمش ... درست به موقع . شیشه ی غرور لعنتی ام را می گویم .


 


دستم را روی چشمم می کشم . می مالمش . لبخند می زنم و سرم را بالا می آورم . زل می زنم توی چشمان شادش ومی گویم : ببخشید فکرکنم یه چیزی رفته توش . و به روی خودم نمی آورم که چشما هایم به برق نگاهش حسادت می کنند .


 


پینوشت :‌ برای چشم هایم نماز باران بخوان . بغض امانش را بریده .


 




[ دوشنبه 3/11/90 ] [ 7:22 عصر ] [ سمیرا ] [ قاصدک فوت شده ]



کتاب درسی را از خستگی می اندازم زمین . آن هم صاف می آید و می آید می خورد درست روی صورت تو . دلم برایت آتش می گیرد . به نشانه ی عذر خواهی ، می نشینم کنارت روی زمین . دستم را بالای سرت می برم و می کنم لای موهای ژولیده پولیده ات . مرتبشان می کنم و زل می زنم به لپ گل گلی ات . صورتم را می چسبانم به صورت گرم و نرم تو و چشم هایم را می بندم . دیگر نه به درس های نخوانده ام فکر می کنم نه به امتحان فردا و برگه ی امتحانی ای که معلوم نیست قرار است چه دسته گلی تویش بکارم . چشم هایم را باز می کنم . دلم می خواست این لحظه را در یک باغ پر از گل باشم ، بچرخم و بچرخم . مثل کودکی هایم دست هایم را از هم باز کنم و چشمانم را ببندم و هی بچرخم . و وقتی چشم هایم را باز بکنم بیفتم وسط برگ های زرد شده و افسرده درختان پاییز . برگ هایی که تنها به قیمت خسته شدن درخت از آن ها رنگ زرد جدایی به خود می زنند . دلم می خواهد دستم را روی گلبرگ های گل های آفتاب گردان بکشم و اشک های شبنم زده ی چشمشان را آرام آرام پاک کنم . پاک کنم و بگویم دیدید اشک ها و التماس هایتان به ماه کار خودش را کرد ؟ ، ‌دیدید چه قدر ماه مهربان بود که زود رفت وجایش را داد به دوستتان خورشید؟ به او که بیایدتوی آسمان و بخنددو شما با او نور بازی کنید .



به صورتت نگاه می کنم و خودم را لابه لایش ،‌لابه لای گل های صورتی اش غرق می کنم . دستم را رویشان می کشم و تنها به این فکر می کنم . به اینکه چه راحت می توان با یک دنیا خیال دست خستگی را که سفت آدم را چسبیده از دست جدا کرد . به اینکه فرش کوچک کف اتاق هم چه قدر می تواند آدم را از خستگی هایش جدا کند ...





[ چهارشنبه 21/10/90 ] [ 3:22 عصر ] [ سمیرا ] [ قاصدک فوت شده ]



این جا تازگی ها حال و هوایش غریب شده . تو که قدم بر میداری ، پاهایت را سنگی زمین آزار می دهد . نفس که می کشی انگار هوایی نمی آید داخل و هوایی نمی رود بیرون . حس غریب بودن بین آدم هایی که برایت آشناتر از دیگران اند، هوا را پر کرده . راه هم که می روی انگار در میان دریای خاطرات زیر موج های دل تنگی غرق می شوی . عقربه های ساعت را جلوی چشمانت می بینی که پشت هم از حقیقت گذر عمر فرار می کنند ولی انگار این جا ـ درست در نقطه ای که تو ایستاده ای ـ زمان را نگه داشته اند ، یا نه اصلا دارند زمان را به عقب بر می گردانند . به جایی که تو دلت را و خیلی ها جانشان را جا گذاشتند و رفتند . تو می روی این موج های دل تنگی پشت سرت مثل سیلی خاطرات را روی سرت آوار می کنند .



تو چشم هایت را می بندی و خودت را میان زمینی خاکی می بینی . اما نه ، این جایی که تویی شاید از هر جای دیگر این کره ی خاکی آسمانی تر باشد . دور تا دورش را سیم خاردار کشیده اند و تابلوی خطر گذاشته اند ولی تو این جا از همیشه آزاد تر و آرام تری . نه خطر می فهمی نه اسارت . تو این جا اصل معنی آزادی را با تمام وجودت لابه لای این سیم خاردار ها حس می کنی ، وقتی رویشان سربند یا حسین را می بینی . تو این جا اصل معنای کربلا را با وجود فاصله ها می فهمی ، وقتی در شلمچه از پشت سیم خاردار ها به سمت کربلا زیارت عاشورا را با قلبت می خوانی . تو این جا کنار خار ها اصل معنی عشق را می فهمی ، وقتی از داستان پلاکی لابه لای میدان مین برایت می گویند . تو این جا اصل معنای مردانگی و قوی بودن را کنار این اشک ها تجربه می کنی ،‌وقتی کنار اروند صدای گریه های پرجوش و خروشش را می شنوی که از مرد های مفقود در دلش سخن می گوید .



چشم هایت را که باز می کنی خودت را نزدیک تر می بینی . دیگر چیزی نمانده و فاصله ای نیست تا تجدید این خاطرات ...







[ پنج شنبه 15/10/90 ] [ 6:27 عصر ] [ سمیرا ] [ قاصدک فوت شده ]



آن روز هیچ کس نفهمید چه شد . نفهمید چه شد که گسل نگاه تو با نگاه او با هم بر خورد کرد . نفهمید چه شد که دلت لرزید . چه شد که دیوار هایش ترک خورد . چه شد که سقف دل بزرگت روی عقلت آوار شد . چه شد که عقل داد کشید و کمک خواست اما انگار آوار های دلت بزرگتر از این حرف ها بود که بخواهد مجالی برای در آمدن صدای نفس های عقل ‍پیدا کند ...



آن روز هیچ کس ندانست ... هیچ کس ندانست تنها عامل این فاجعه برخورد گسل نگاه نبود شاید آتشفشان عشق درون دلت فوران کرده بود و نتیجه اش شده بود این سنگ های آذرین و بلورین دلت . کسی نفهمید که این خاکستر های معلق در هوای دلت نتیجه ی این آتشفشان بوده و حالا دارد دودش اول از همه به چشم دل خودت می رود و اول او را کور می کند .



کسی انگار نفهمید که این خاکستر های بی خیالی نشسته روی دیوار های دلت درست آن زمانی که فکر می کردی بی اثر شده اند گر گرفتند و آتش به جان دلت انداختند . نه انگار کسی نفهمید آن روز چه شد . چه شد که دلت این چنین آوار شد ...



پینوشت : بابت دیر به دیر نت اومدنم از همگی معذرت می خوام ...





[ یکشنبه 27/9/90 ] [ 4:12 عصر ] [ سمیرا ] [ قاصدک فوت شده ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
قاصدکانه

سمیرا[74]
این قاصدک هایی که می آیند روی دلت می نشینند به رنگ آسمانند . آن هارا دردلت نگه ندار.قاصدک ها باید پروار کنند . فوتشان کن . با تمام نیرو . یک فوت کن و همه شان را از به رنگ آسمان بودن در آور و آسمانی کن . قاصدک ها برای آسمانی شدن فریده شده اند .
برچسب‌ ها
()
امکانات قاصدکی